Faxteh Shamsian

گوشِ زیباتر


اتاقی بی در
بی پنجره ، بی سقف و کف
 تگرگی از نام،
آن سوی هفت دیوارِ کُرکیِ بنفش
        -پشتِ آن پنجره‌ که تورِ سپیدِ چرک-مُرد داشت-
 همه مذاب بود دلِ شمع
پشتِ دیواره ی نور و قرار
آن نازکای رام
استخوان‌اش آب می‌شد
می‌گداخت..

 "بوی اش را می‌شناختم
تلخان،
که می‌رسید..
بوی آفتاب‌خورده اش،
به تاولِ سپیدارها
و خش‌خشِ برگ‌های بلازده
زیرِ پنجه‌هاش.
کندوی بالدارش بودم
عسلِ پُر نیش
می‌لیسید و در آب می‌پرید
 -بوی زهر و آب -"

هی،، تموز!
ماه موحش!
 بوی اش که پیچید،
یادم بیار:
الهه‌ی موج‌دارِ برگِ بو
خشکیده
بر دارِ چوبینِ شهریور.
درخت، بارِ مرگ می‌دهد
عقربی با گل‌های سرخابیِ خواب‌ِ من
با گوجه‌ها و قارچ‌ها و گوشتِ پرورده اش
در شعله می‌شکفد
و نور و خاطره سیخ می‌کشد.

 شاخه‌ها را یادم بیار
که با هر پشکه
جیغکی می‌کشیدند و قهقهه می‌زدند
و برای بادِ مشمئز،
دُم تکان می‌دادند.

 بویش که پیچید
یادم بیار تموز
تا بمیرم از نو
و این بار، روی گوشِ چپ بخوابانم
 سری که بر زانوهایم جا مانده..

 روی گوشِ زیباتر  

شامِ آهسته

  چله شکسته..
 آفتابِ پیر ، نشسته بر شاخِ بریده‌ی سرطان.
من چایِ سفید می‌نوشم ؛
و برای دخترم لیف می‌بافم.
 رگی بر شقیقه
مورچه‌ای روی کتف اش..
- سال‌ها راه می‌رود -
شبیهِ آفتابی که پهنِ روزی زمستانی شود
 شبیهِ اسفندِ پیر
دخترِ علف ام
با خونِ سرخابیِ تابِ موهاش
 دورِ کوچک‌ترین انگشتِ بریده..

 برایش شال می‌بافم
برای پرنده‌ی گم‌شده‌ی گلوگاه اش،
 که می تپد..

 برکه یخ زده
آن سوی شیشه ی نازکِ آب
دخترکم مثلِ نور می‌بارد
 به خنده
و دست هایش را تکان می دهد..
- برایش جوراب...-
 نشت می‌کند سرخابی روی برف

 طناب می‌بافم.   



زیاد شده ام

 

درهای اتوبوس درتلاش اند زنی را دو نیم کنند 

و من زیباترین جیغ امروزم را می شنوم 

آن ها یکسره جیغ می کشند :

لاستیک ها

 پلیس ها 

قطارها

زن ها

موش ها ...

و لذت ام می دهند

لذت ترکاندن لخته ای دردناک

زیر پوست دودگرفته ی شهری

که زیاد ام می کند / زیاد می کند ام 

 

 می خواستم بگویم رد گلوله نیست

 آن ها که زیر پیراهنی ات را سوراخ کرده..

 بید به جان ات افتاده عزیزم!

و آن لوله که شقیقه ات را نشانه رفته ،،

 ...

 این یکی اما

 - مثل لخته ای- 

در مغزم جا خوش کرد 

پرنده ای نحیف 

خیس باران ِ چرب تابستان

 با انحنای نرم شکم اش ، 

که آهسته بالا و پایین می رفت 

و سوت نازکی ،

که بینی خشک اش می زد. 

درهای اتوبوس درتلاش بودند دو نیم اش کنند

زن ها زنگ می زدند

دکمه های زردی که صدای بلبل می داد

 و من

 تنها

جیغ زیبا را می شنیدم

می شنوم..

آه آن ناله های نازک اغواگر

که حرامزاده های درد خواهند بود...

 

 زمان چرب شده

تونلی که هدایت ات می کند 

از اتوبوس های شرکت واحد 

تا سونای بخار و ایر عربیا .. 

نبودم.

نیستی.

و چهره ام/چهره ات 

عوض شد

دهان ام/دهان ات 

طعم ِ ادرار.

نشد

نمی شود

جمع نشدم.

سکوت شدیم...

 

 شکم دادی :

 قوسی بزرگ که پاهایت را از دیدرس خارج می کند. 

گردن ات کج می شود. 

رگ هایش : تونل های خشکی که گازهای گرم داخل ات می رانند، 

داخل شکم ات

آن حباب گوشتی،

که پرواز را دوست داشت ؛

 و لوله های شفاف را

با گازهای شفابخش شان.

.

 له ام

انگار که چیزی خرد شده باشد

 میان کتف های کوفته ام

 از جنس گلوله و سوراخ و بید

و جیغ

 آه ..جیغ...

 

 چسبیده به درهای اتوبوس،

 تکه هایم

غده های زرد

 

 

 

 دخترها به مادرشان کشیده بودند ، 

از برای زمستان آوازهای بهاری شان را خواندند و 

یکی یک نطفه صله گرفتند.

 مردان پرواری که شیر می خوردند،

و بوی سلامت می دادند.

 

این یکی اما

کوتاه بود و الکن 

ماده جغدی کرچ

خوابیده بر غده های بدخیم تنهایی

نشئه ی آسمان شب و

ماه تمام

-آن زگیل زرد -

که کیف می کرد از نوازش ولگرد ابرها . . . 

 .

 دود پیاز داغ خانه را برداشته

لباس های پلوخوری شان را پوشیده اند و

به زبانی تکلم می کنند که نمی شناسم.

چیزی می خوانند ،

سرودی شاید

 بوی منی می دهد مطبخ

- عق ام می نشیند...-

 

 کسی زنگ می زند

 کسانی از جا می پرند

کسی می دود 

کسی   نامِ   مرا   نمی داند..

 آن سوی سقف

به تختی فلزی که تشک ندارد

چسبیده باسن ام

چشم هایم به آسمان

-ماه تمام است -

 کسی با نامی که نام ام نیست صدایم می زند..

-  زیبای زرد ، ماه ِ تمام ست -

 دخترها آوازی می خوانند،

 برای بهار 

و مردانی که شیر می دوشند 

مردانی که شیر می نوشند

آن سو تر

 زنی در آشپزخانه می چرخد

 فر را روشن می کند

پستان هایش می سوزد

مرد اش مرا می پاید

که چسبیده به تخت فلزی بی تشک ام ،

دریچه های روشن را می شمارم

دریچه های زرد

 آبی

 سیاه

و چیزی

درون ام

 می پوسد ...

سیزده

 

 

 

آن ها شاد بودند

 با قاشق ها و چنگال ها و دهان های پرشان ،

 که برنج و خاطره بیرون می انداخت.

 من اما با ماهی های نیم خورده حرف می زدم،

 که چشم های ازحدقه درآمده شان به موجوداتی چرب و جونده وا مانده بود؛

 و هیچ کس حاضر نبود نگاه ِ رقت انگیزشان را بخورد...

باغ زیتون

 

  

  

  

    کم‌کم زیاد می‌شدیم

بوته ها و بوته ها و برگ‌های کیسه‌ای مان 

ما

   که گوشت‌هامان زیتون..

چه بوی زُهمی بود پس؟

چه بویی..

           - پشه ها-

چه بویی..

هاه..

اینجایی پس ؟

هیکلِ موذیِ دودناک

گرگینِ من!

کِز خوردی آخر

زیبای عجیب

 باغِ زیتون‌ام.. .

 

 زمستان

هیکلِ دود اش را آهسته می‌تکانَد

دستِ کرخت‌اش زیرِ ژاکت 

 نانِ پنهان

 - لمس-

خیال‌اش آرام

چه نکبتی‌ست بهمن

رقصِ پشه‌های بلور اش..

جانِ بی‌جانِ آفتاب : کمانچه‌ی مویانِ عزاست

زیتون‌های گوشتیِ بهمن ماه،

 طعم‌ شان

همه حلواست.

 

 گربه‌ی پیر خود را ناپدید کرده

رفته ،

توله-پرنده‌ بزاید

 که سی ساله ‌شود امسال. 

نمی‌فهمی حلوا.. 

بس گرمی و شیرین 

حلوا! 

دهانِ بازِ تشنه گلایول نمی‌خواهد

 سرد اش است 

غر نمی‌زند.. 

از سرماست،

 که ناپدید می‌شود به نورِ زرد 

با پشم‌های چسب‌ناک اش 

زرد-دودِ شهر. 

رنگ‌ َش حلواست 

که بر‌می‌گردد.. 

پاهاش می‌لرزد و

قرقاول

هزار هزار،،

پر می‌زنند..

لِنگ‌های لاغرِ لُخت شان هوا

قُل قُل می‌کنند

انگار نه انگار که گربه‌َک یخ زده

کبود شده شهر

 -غبارِ بنفش اش-

زیرِ آفتابِ کُند

باغِ زیتون

 گرم ُ آ هسته

 می‌سوزد 

می‌سوزد   

" آ "

 

 

" آ " هوای مرطوبِ خودش را داشت

جزیره ای چوبی

تابیده

میانِ گِل و تلخآب

پشتِ شیشه های لب‌پَر

پشتِ کاج

- که تا تهِ آسمان تنها تر-

میوهاش هوا

 خارَکِ دیوانه

ابرک های مجعولِ آبی-بنفش

 حباب‌های مرگ‌ِ

" آ "یِ

 کوتاه