Faxteh Shamsian

Home / Essays / 2015 / February / باغ زیتون

باغ زیتون

 

  

  

  

    کم‌کم زیاد می‌شدیم

بوته ها و بوته ها و برگ‌های کیسه‌ای مان 

ما

   که گوشت‌هامان زیتون..

چه بوی زُهمی بود پس؟

چه بویی..

           - پشه ها-

چه بویی..

هاه..

اینجایی پس ؟

هیکلِ موذیِ دودناک

گرگینِ من!

کِز خوردی آخر

زیبای عجیب

 باغِ زیتون‌ام.. .

 

 زمستان

هیکلِ دود اش را آهسته می‌تکانَد

دستِ کرخت‌اش زیرِ ژاکت 

 نانِ پنهان

 - لمس-

خیال‌اش آرام

چه نکبتی‌ست بهمن

رقصِ پشه‌های بلور اش..

جانِ بی‌جانِ آفتاب : کمانچه‌ی مویانِ عزاست

زیتون‌های گوشتیِ بهمن ماه،

 طعم‌ شان

همه حلواست.

 

 گربه‌ی پیر خود را ناپدید کرده

رفته ،

توله-پرنده‌ بزاید

 که سی ساله ‌شود امسال. 

نمی‌فهمی حلوا.. 

بس گرمی و شیرین 

حلوا! 

دهانِ بازِ تشنه گلایول نمی‌خواهد

 سرد اش است 

غر نمی‌زند.. 

از سرماست،

 که ناپدید می‌شود به نورِ زرد 

با پشم‌های چسب‌ناک اش 

زرد-دودِ شهر. 

رنگ‌ َش حلواست 

که بر‌می‌گردد.. 

پاهاش می‌لرزد و

قرقاول

هزار هزار،،

پر می‌زنند..

لِنگ‌های لاغرِ لُخت شان هوا

قُل قُل می‌کنند

انگار نه انگار که گربه‌َک یخ زده

کبود شده شهر

 -غبارِ بنفش اش-

زیرِ آفتابِ کُند

باغِ زیتون

 گرم ُ آ هسته

 می‌سوزد 

می‌سوزد