Faxteh Shamsian

Home / Essays / 2015 / February / غده های زرد

غده های زرد

 

 

 

 دخترها به مادرشان کشیده بودند ، 

از برای زمستان آوازهای بهاری شان را خواندند و 

یکی یک نطفه صله گرفتند.

 مردان پرواری که شیر می خوردند،

و بوی سلامت می دادند.

 

این یکی اما

کوتاه بود و الکن 

ماده جغدی کرچ

خوابیده بر غده های بدخیم تنهایی

نشئه ی آسمان شب و

ماه تمام

-آن زگیل زرد -

که کیف می کرد از نوازش ولگرد ابرها . . . 

 .

 دود پیاز داغ خانه را برداشته

لباس های پلوخوری شان را پوشیده اند و

به زبانی تکلم می کنند که نمی شناسم.

چیزی می خوانند ،

سرودی شاید

 بوی منی می دهد مطبخ

- عق ام می نشیند...-

 

 کسی زنگ می زند

 کسانی از جا می پرند

کسی می دود 

کسی   نامِ   مرا   نمی داند..

 آن سوی سقف

به تختی فلزی که تشک ندارد

چسبیده باسن ام

چشم هایم به آسمان

-ماه تمام است -

 کسی با نامی که نام ام نیست صدایم می زند..

-  زیبای زرد ، ماه ِ تمام ست -

 دخترها آوازی می خوانند،

 برای بهار 

و مردانی که شیر می دوشند 

مردانی که شیر می نوشند

آن سو تر

 زنی در آشپزخانه می چرخد

 فر را روشن می کند

پستان هایش می سوزد

مرد اش مرا می پاید

که چسبیده به تخت فلزی بی تشک ام ،

دریچه های روشن را می شمارم

دریچه های زرد

 آبی

 سیاه

و چیزی

درون ام

 می پوسد ...